تبلیغات
گروه پژوهش های قرآنی - شرح و تفسیر آیات درس دوم هدایت مستمر ( بخش دوم - سال سوم )

گروه پژوهش های قرآنی

ب) « اِنَّ الدینَ عِندَاللهِ الاِسلام ُ وَ مَا اختَلَفَ الَّذینَ اوتوا الکِتابَ  اِلّا مِن بَعدِ ما جاءَهُم العِلمُ بَغیاَََََ بَینَهُم وَ مَن یَکفُر بِایاتِ اللهِ فَاِنَّ اللهَ سَریعُ الحِسابِ » ( ال عمران / 19 )

     پیام : الف ) کاملترین دین نزد خدا اسلام است

            ب ) کسانی که به خدا کافر شوند به سرعت مورد مواخذه قرار می گیرند

            ج ) بیانگر ریشه ی پیدایش ادیان مختلف از روی ستم و تجاوز

        نکات : الف ) به منظور تقبیح نمودن یهود و نصاری آنها را با « اوتوا الکتاب » آورده است زیرا مخالفت کردن آگاهانه با کتاب نهایت پستی و زشتی است .

              ب ) به منظور ایجاد رعب و هراس در دل آنها به خاطر کفر ورزیدنشان لفظ « الله » را آورده است .

       

                                                                                                                                          اثبات جهانی بودن رسالت پیامبر اسلام (ص)

     الف ) « ما ارسَلناکَ ِاّلا رَحمَهَ لِلعالَمینَ » ( انبیاء / 107 )

     ب ) « وَ ما ارسَلناکَ اِلّا کافَهَ لِلناسِ بَشیراََ وَ نَذیراَ » ( سباء / 28 )

     ج ) « قُل یا اَیُّهَا الناسُ اِنّی رَسولُ اللهِ اِلَیکُم جَمیعاَ » ( اعراف / 158 )

     د ) « تَبارَکَ الَّذی نَزَلَ الفُرقانَ علی عَبدِهِ لِیَکونَ لِلعالَمینَ نَذیراَ » ( فرقان / 1 )

     ی ) « هوَ الَّذی اَرسَلَ رَسولَهُ بِالهُدی وَ دینِ الحَقِّ لِیُظهِرَهُ عَلَی الدّینِ کُلِّهِ وَ لَو کَرِهَ المُشرِکونَ » ( توبه / 32 )

دلایل کفر اهل کتاب

         الف ) « یا اَیُّها الَّذینَ آمنوا لا تَتَّخِذوا الیَهودَ و النَصاری اَولِیاءَ بَعضُهُم اولیاءُ بَعضِِ وَ مَن یَتَوَلَّهُم مِنکُم فَاِنَّهُ مِنهُم اِنَّ اللهَ لا یَهدی القَومَ الضالِمینَ » ( مائده / 51 )

      ب ) « قُل یا اهلَ الکِتاب هَل تَنقِمونَ مِنّا اِلّا ان آمَنّا بِاللهِ وَ ما اُنزِلَ اِلَینا وَ ما اُنزِل مِن قَبلُ وَ اِن اَکثَرَکُم فاسِقون » ( مائده / 59 )

      ج ) « وَ لَن تَرضی عَنکَ الیَهود وَ لا النَصاری حتّی تَتَّبِعَ مِلَّتَهُم ..... » ( بقره / 120 ) این دلیل است بر اینکه بر ملتی غیر از ملت اسلام که آن ملت ابراهیم حنیف می باشد قرار دارند. آچنانکه خدای متعال به رسولش در مورد آن می فرماید « قُل اِنَّنی هَدانی رَبی الی صَراط مُستَقیم دینَاَ قَیِمَاَ مِلَّهَ اِبراهیم حشنیفا وَ ما کانَ مِن المُشرِکینَ » ( انعام / 161 )  

       د ) آنها کتابهایشان را تحریف نمودند و دینشان را تبدیل کرده و بدون علم بر خدا سخن رانده اند و حقیقت الوهیت را در کتابهایشان تباه کرده اند . همچنانکه نصاری در شان مسیح گفتند که او خدا یا پسر خدا و یا یکی از خدایان سه گانه است و این را قرآن به وضوح بیان می کند که آن کفر است آنچنانکه می فرماید :« لَقَد کَفَرَ الذین قالوا اِنَّ اللهَ هوَ المَسیح ابن مریم »( مائده / 71 ) و باز می فرماید : « لَقَد کَفَرَ الَّذینَ قالوا اِنَّ اللهَ ثالثٌ ثَلاثَهٍ و ما مِن الهٍ الّا الهٌ واحِدٌ » ( مائده / 72 ) در مورد نیز قرآن می فرماید : « وَ قالَت الیَهودُ عُزَیرُ ابنُ اللهُ و ....... قَولُ الَّذین کَفَروا مِن قَبلَ قاتَلَهُمُ الله َ اَنّی یوفَکونَ » ( توبه / 30 )

       و ) در سور ی نساء خدای تعالی صراحتا اهل کتاب را ندا می دهد که به آنچه برمحمد ( ص ) نازل کرده ایمان بیاورند در صورتی که آنرا انجام ندهند با مسخ و لعن ایشان را تهدید می کند . قرآن می فرماید : « یا ایُّها الذین اوتوا الکِتابَ آمِنوا بِما نَزلنا مُصَدِقاً لما مَعَکُم مِن قَبلِ ان نَطمِسَ وجوهاً فَنَرُدَّها عَلی ادبارِها او نَلعَنَهُم  کَما لَعَنَّا اصحابَ السَّبتِ و کان امرُ اللهِ مَفعولاً » ( نساء/47)  

       ی) آیاتی دیگری در قرآن کریم در این زمینه وجود دارد: (بقره / 87 ـ 88 ـ 89 ـ 90 ـ 91 ـ 99 ـ 100 ـ و 101 )

 

فطری بودن دین وخداشناسی

     سؤال: فطرت چیست؟ و اگر خداشناسی و دین، فطری است، پس چرا برخی از مردمان به آن معتقد نیستند؟

     جواب: یکی از مباحث انسان شناسی این است که آیا چیزی به نام فطرت، در نهاد آدمی وجود دارد یا خیر؟ نظریه وجود فطرت، توجه اندیشمندان معاصر را بیشتر از گذشتگان به خود جلب کرده است؛ چون پذیرش یا ردّ آن در سرنوشتِ مباحثِ بنیادینِ حوزه دین پژوهی مانند: خاستگاه دین و اخلاق، منشأ دین، تکامل تاریخ و... اثر گذار است.

     آنچه مقبول آیات، روایات و بیشتر دانشمندانِ اسلامی و غیر اسلامی است، وجود فطرت در نهاد آدمی است و اینکه خداشناسی و آموزه های دینی بر اساس اصل فطرت سالم انسانی است.

واژه شناسی

     «فطرت» واژه ای عربی از ماده «ف، ط، ر» بر وزن «فِعلة» است که برای بیان حالت فعل (چگونگی کار) استعمال می شود.

     «فَطَرَ» به معنی شکافتن و آفریدن ابتدایی و بدون پیشینه (ابداعی) و گشودن و ابراز کردن است. واژه فطرت با دیگر مشتقات آن حدود 20 بار در قرآن مجید به کار رفته است که در برخی موارد به معنای لغوی آن است، مانند: «اَفِی اللّهِ شَکٌّ فاطِرِ السَّماواتِ وَ الاَْرْضِ»؛آیا در [وجود[ خدا که آفریننده آسمانها و زمین است [می توان] شک کرد.»و مانند: «اِذَا السَّماءُ انْفَطَرَتْ»؛ هنگامی که آسمان شکافته و قطعه قطعه شود.»

اصطلاح شناسی

     اصطلاح فطرت با بار معنایی آن در محدوده دین و انسان، نخستین بار در قرآن مجید به کار رفته است. فطرت در ساحتهای گوناگون (انسان شناسی، معرفت شناسی، دین پژوهی و...) مطرح است که در هر کدام فراخور حال خود با قرائتهای متفاوت، از آن تفسیر خاصی ارائه شده است.

     فطرت نزد سقراط، یعنی معارف و معلوماتی که در خویشتن انسان نهفته است و در اثر اندیشه و آموزش آشکار می شوند.

     فطرت به معنی افلاطونی، یعنی اینکه انسان پیش از آمدن در این جهان، به خاطر ارتباط با عالم حقایق (مُثُل) همه چیزها را می دانست، اما هنگام آمدن به این دنیا آنها را فراموش کرده است که اندیشه و آموزش آن را یاد آوری می کند.

     فطرت در فلسفه غرب، یعنی یک سری معلومات در ذهن که استناد به حس و تجربه ندارند.

     فطرت نزد حکمای اسلامی، یعنی اینکه انسان در این دنیا متوجه برخی چیزها می شود که دانستن آن نیاز به معلم و استدلال ندارد، مانند: «کل بزرگ تر از جزء است.» همین که انسان توان تصور کل و جزء و رابطه آنها را پیدا کند، آن را تصدیق می کند. اصول اولیه تفکر انسانی آموختنی و استدلالی نیست. برخی از دانشمندان مغرب زمین نیز با همین تفسیر موافق اند، مانند: «کانت» که می گوید: در تصدیق «کل از جزء بزرگ تر است» یک سلسله عناصر ذهنی فطری است (یک مقدارش از بیرون گرفته شده و یک مقدارش در خود ذهن است).                                                                              برتراند راسل می گوید: باور ما به وجود عالَم مستقل خارج، در اصل از راه استدلال و برهان حاصل نشده است، بلکه همین که خود را قادر به تعقل بیابیم، در ما حاصل می شود.

     پاسکال می گوید: به وجود خدا، دل گواهی می دهد، نه عقل، و ایمان از این راه به دست می آید.

     فطرت در نگرش آیات و روایات هر چند تفاوتهایی با نظریه های مذکور دارد، اما در کل تا حدودی با آنها هم خوانی دارد. در فرهنگ دینی مصادیق زیادی از فطریات قلمداد شده است که در این نوشتار روی سخن با خداشناسی و دین است.

     قرآن کریم توجه به دین را از ویژگیهای انسانی می داند که با آفرینش او عجین است؛ «فَاَقِمْ وَجْهَکَ لِلّدینِ حَنیفا فِطْرَتَ اللّهِ الَّتی فَطَرَ النّاسَ عَلَیْها لا تَبْدیلَ لِخَلْقِ اللّهِ»؛ ( روم /30 )«پس روی خود را متوجه آیین خالص پروردگار کن! این فطرتی است که خداوند انسانها را بر آن آفریده، دگرگونی در آفرینش الهی نیست.»

     «وَ اِذْ اَخَذَ رَبُّکَ مِنْ بَنی آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرّیَّتَهُمْ وَ اَشْهَدَهُمْ عَلی اَنْفُسِهِمْ أَلَسْتُ بِرَبِّکُمْ قالُوا بَلی شَهِدْنا»؛     ( اعراف/ 172 )  «و زمانی که پروردگارت از پشت و صلب فرزندان آدم، ذریه آنها را برگرفت و آنها را گواه بر خویشتن ساخت که آیا من پروردگار شما نیستم؟ گفتند: چرا، گواهی می دهیم.»

     بنابراین، منشأ دین فطری است، نه اینکه جهل به علتها یا ترس و زبونی یا عقده های درونی موجب پیدایش دین و خدا باوری باشد.

قرآن درباره دین داری انسان، عبارات: «فطرة الله»، «صبغة الله» و «للدین حنیفا» را به کار برده است؛ چنان که می فرماید: «صِبْغَةَ اللّهِ وَ مَنْ اَحْسَنُ مِنَ اللّهِ صِبْغَةً»؛  ( بقره / 138 ) «رنگ خدایی، و چه رنگی بهتر از رنگ خدایی است.» صبغة بر وزن فِعْلَةٌ، یعنی نوع رنگی که خدا در متن تکوین زده است؛ یعنی رنگ خدایی درباره دین داری استعمال شده است؛ چنان که راغب اصفهانی صبغة را به فطرة تفسیر کرده است. و نیز می فرماید: «ما کانَ اِبْراهیمُ یَهُودیّا وَلا نَصْرانیّا وَلکِنْ کانَ حَنیفا مُسْلِما»؛ ( آل عمران / 67 )  «ابراهیم یهودی و نصرانی نبود، بلکه حنیف مسلمان بود.» قرآن به ادیان قائل نیست. دین بر اساس فطرت است و فطرت انسانی چند جور تقاضا ندارد و نام شرایع پیشین را اسلام می گذارد.

     صحنه هایی از خداشناسی و خداجویی فطری را کتاب خداوند به نمایش گذاشته است؛ مثلا می فرماید: «هنگامی که سوار کشتی می شوند، با اخلاص خدا را می خوانند. هنگامی که آنان را به خشکی نجات می رسانیم، ناگهان شرک می ورزند.»  ( عنکبوت / 65 )

     «هنگامی که مردم گرفتار و درمانده می شوند، به سوی خدا روی آورده، او را می خوانند... .»  ( روم / 33 )

     «هر گاه انسان گرفتار بدحالی و درماندگی شود، با توجه، خدا را می خواند... .»  ( زمر 8 )

     انسان وقتی خود را در پهنای بی کران دریا و دور از یاران دنیایی می یابد و آن گاه که خود را درمانده و یاران دنیایی را ناتوان در حل مشکل خود می یابد، به سوی کعبه دلها متوجه می شود. سپس به سوی او گرایش پیدا می کند، و هیچ گاه، از دلائل و شواهد آن حقیقت سراغ نمی گیرد، بلکه با حضور و شهود آن هستی مطلق را می یابد.

     «وَلَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّمواتِ وَ الاَْرْضَ لَیَقوُلُنَّ اللّهُ»؛ ( لقمان / 25 ) «اگر از آنان بپرسی که چه کسی آسمان و زمین را خلق کرد؟ می گویند: خدا.» ملاصدرای شیرازی ضمن اشاره به آیه شریفه، از ادراک و گرایش فطری انسانی به سوی خدا می گوید: «آن طوری که گفته شده، وجود واجب تعالی، امری فطری است؛ چون که انسان به هنگام رویارویی با سختیها و تنگناها، به سبب اقتضای اصل آفرینش خود، به خدا توکل کرده، به صورت غریزی به سبب ساز اصلی و آسان ساز سختیها رو می کند... »

     در یک تعریف کلی، می توان گفت: فطرت ویژگی ای است که انسانها از هر نژاد و تیره ای در هر منطقه و مرزی از هر مذهب و ملتی به آن باور و تمایل دارند و خود را در این آگاهی و باور نیازمند دلیل و استدلال نمی دانند.

     در یک کلام: فطرت عبارت است از نوعی هدایت تکوینی انسان در قلمرو شناخت و احساس.

    حال که چنین است، پس چرا برخی مردمان از پرستش خدای یگانه و پذیرش فرامین دین الهی سرباز می زنند؟

فشرده پاسخ طی چند مرحله بیان و مشروح آن به منابع مربوط ارجاع داده می شود.

     1. منکران وجود خداوند و دین ستیزان، نسبت به معترفین خدا و دین باوران بسیار اندک اند. پس بسیاری از مردمان همچنان بر فطرت الهی اند و مورد پرسش جزئی می شود.

     2. همین شمار اندک نیز در جوامعی به سر می بردند و می برند که دین راستین به آنها عرضه نشده است، مانند: دهریون صدر اسلام و کمونیستها و برخی نحله هایی که در دامن مسیحیت رشد کرده اند. بنابراین، بیشتر این عده، منکر دین راستین الهی که موافق فطرت عمومی انسانهاست، نمی باشند.

     از آنجا که یهودیت و مسیحیت امروز دست ساخته بشرند، لذا عقاید و احکامی بشری دارند، نه الهی و در مواردی خرافات و مسائل عقل ستیز دارند، همچون دیگر ادیان بشری (هندوئیزم و کنفسیوس و...)؛ عقایدی، مانند: چرخه ارواح، رسیدن به نیروانا، تثلیث مسیحی، عشاء ربانی، فداء، و... که موجب نفرت هر فطرت سلیمی خواهد شد.

     تعداد روزافزون کسانی که به اسلام می گروند، بهترین گواه بر این حقیقت است.

     3. حقیقت فطرت هر چند تبدیل و دگرگون نمی شود، اما دستخوش شدت و ضعف می گردد؛ به این معنی که آموزش، پرورش، محیط و ... اگر در راستای فطرت خدادادی باشند، موجب شکوفایی و تقویت فطرت اند، اما اگر در برابر آن باشند، فطرت سلیم را معیوب، سست و بی اثر می کنند: «وَلا تَتَّبِعِ الْهَوی فَیُضِلَّکَ عَنْ سَبیلِ اللّهِ»؛  ( ص / 26 )  «وَ نَفْسٍ وَ ما سَوّاها فَاَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها قَدْ اَفْلَحَ مَنْ زَکّیها وَ قَدْ خابَ مَنْ دَسّیها».  ( شمس / 6 )

     عشق و دوستی فرزند، فطری همه انسانهاست، اما واقعیت تاریخی صدر اسلام نشان می دهد که این فطرت تحت تأثیر ناهنجاریهای محیط، بی اثر شده است و عرب جاهلی فرزندان دختر خود را زنده به گور می کردند. همین که اسلام موانع را برطرف و آنها را متوجه ساخت، همه حکم فطری را رعایت کردند، و دیگر کسی آن جنایت را مرتکب نشد.

     به عبارت دیگر، آثار و پی آمدهای فطرت به نحو اقتضاء است؛ یعنی فطرت انسانی مادامی که مزاحم و مانعی در کار نباشد، انسان را به سوی خداشناسی و دین الهی جهت می دهد و هر گاه گناه و عوامل منافی فطرت زیاد شود، جلوی کارآیی آن را می گیرد.

     بنابراین، خداشناسی و دین گرایی اقتضاء فطرت انسانی است و هر جا این فطرت دگرگون و بی اثر شد، باید دنبال مانع و نیروی باز دارنده باشیم؛ درست مانند اینکه طبیعت زمین، جذب اشیاء و طبیعت اشیاء، سقوط روی زمین است، اگر در موردی خلاف این مشاهده شد، حتما مانع و نیروی مخالفی بوده است.

     4. وجود فطرت غیر از آثار و فوائد آن است. برخی از منکران خدا و دین الهی، واجد فطرت هستند، اما ثمرات آن را از دست داده اند، مانند: کسانی که قلب و عقل دارند، ولی از آن استفاده نمی کنند؛ «لَهُمْ قُلُوبٌ لا یَفْقَهُونَ بِها»  ( اعراف / 179 )  و لازمه مختار بودن انسان همین است که فطرت او را مجبور نمی سازد، بلکه به کارگیری آن در اختیار انسان گذاشته شده است؛ «اِنّا هَدَیْناهُ السَّبیلَ اِمّا شاکِرا وَ اِمّا کَفُورا». ( انسان / 3 )

     مرحوم شهید مطهری پرسش انکار وجود خدا و یا مخالفت با دین الهی از جانب گروهی اندک منافات با فطری بودن خداشناسی و دین الهی ندارد؛ چون انکار و مخالفت آنان بیشتر متوجه ادیان ساخته بشر است و یا اینکه فطرت آنان به واسطه گناهان و غفلت، ضعیف و ناکارآمد شده است.

      مورد بحث را چنین پاسخ داده اند:

     اولاً، لازمه فطری بودن یک بحث این نیست که همه اوقات افراد را بگیرد؛ هم چنانکه هیچ علاقه طبیعی دیگر نیز چنین نیست. علاقه به هنر و زیبایی یک علاقه فطری است، اما چنان نیست که یگانه سرگرمی بشر محسوب شود... .

     ثانیا، چون امور مورد علاقه فطری بشر متعدد است، طبعا سرگرمی به بعضی علایق از علایق دیگر می کاهد و احیانا آنها را به بوته فراموشی می سپارد... .

جمع بندی

     انکار وجود خدا و یا مخالفت با دین الهی از جانب گروهی اندک منافات با فطری بودن خداشناسی و دین الهی ندارد؛ چون انکار و مخالفت آنان بیشتر متوجه ادیان ساخته بشر است و یا اینکه فطرت آنان به واسطه گناهان و غفلت، ضعیف و ناکارآمد شده است.

پ ) « وَما ارسَلنا مِن رَسولٍ اِلّا بِلِسانِ قَومِهِ لِیُبیِّنَ لَهُم »  ( ابراهیم / 4 )

      پیام : از علت تعدد انبیاء پایین بودن سطح درک انسانهای اولیه بوده است

       مراد از «لسان قوم» در این آیه، تنها لغت و زبانِ مردم نیست، زیرا گاهى ممكن است گوینده‏اى با زبان مردم سخن بگوید ولى مردم حرف او را درست نفهمند، بلكه مراد آسان و قابل فهم گفتن است، به گونه‏اى كه مردم پیام الهى را بفهمند، چنانكه در آیات دیگر مى‏فرماید: «یسرناه بلسانك» <355> ما قرآن را به زبان تو آسان كردیم. حضرت موسى نیز از خداوند مى‏خواهد كه گره از زبانش گشوده شود تا مردم كلامش را بفهمند. «واحلل عقدة من لسانى یفقهوا قولى» <356>. محتواى پیام زبان خاصى ندارد و با سفارش قرآن، باید گروهى با تفقه و هجرت مطالب دین را آموخته و به سایرین بیاموزند. پس :

    1- پیامبران، با فرهنگ و زبان مردم زمان خود آشنا بوده و طبق فهم آنان تبلیغ مى‏كردند. «بلسان قومه»

    2- خداوند با مردم اتمام حجّت مى‏كند.«بلسان قومه لیبین لهم»   

   3- رابطه‏ى رهبران دینى با مردم، عاطفى، صمیمى ومستقیم است. «بلسان قومه» 

   4- تبلیغ باید با شیوه‏اى ساده و صریح و روشن، و براى عموم قابل فهم باشد. «بلسان قومه»

   5 ) اشاره به این است که دعوت پیامبران معمولا از طریق یک اثر مرموز و ناشناخته در قلب پیروانش منعکس نمی شد .

ج) « ما کان َ مُحَمَّدٌ اَبا اَحَدٍ مِن رِجالِکُم وَ لکِن  رَسولَ اللهِ وَ خاتَمَ النَّبِیّینَ  وَ کان اللهُ بِکُلِّ شَءٍ  عَلیماً » ( احزاب/40 )

     شان نزول : ابن عباس روایت کرده که پیامبر زینب دختر جحش را برای آزاد شده ی خود ، زید بن حارثه خواستگاری کرد اما زینب به خاطر ادعای برتری بر او امتناع کرد سپس آیه « و ما کان لمومن و لا مومنه ...» نازل شد سپس زینب پذیرفت و بعد پیامبر زمانی که زید زینب را مطلقه کرد پیامبر با او ازدواج کرد مفسران گفته اند که بعد از اینکه پیامبر با او ازدواج کرد مردم گفتند که پیامبر با همسر پسرش ازدواج کرده است آنگاه این آیه نازل شد .

     زمخشری گفته است : محمد (ص) پدر هیچ مردی از شما نبود تا آنچه در رابطه با پدر و پسر ثابت می شود در مورد او نیز ثابت شود از قبیل حرام بودن نکاح .

     ابن عباس گوید : آیه می خواهد بگوید اگر نبوت را با خاتمه نمی دادم به او پسری عطا می کردم که بعد از او پیامبر شود .

     حال در رابطه با « خاتم » ذکر چند نکته ضروری به نظر می رسد؛ توجه کنید:

     1) اگر آن را به صورت« خاتِم» بر وزن « فاعِل»( که اسم فاعل است) بخوانیم معنای « ختم کننده» را می دهد.

     2) «خاتَم» به فتح ((تا))، بر وزن ((عالَم)) و معناى آن«آخر» و«آخرین» است...

     ۳) «خاتَم» بر وزن «عالَم» به معناى چیزى است كه با آن اسناد و نامه‏ها را مهر مى‏كردند و مهر کردن اسناد و نامه ها بلاشک در پایان نوشتن آن بود که در قدیم بیشتر «انگشتری نگین دار» مورد استفاده قرار داده می شد.

     4) « خاتَمَ»( به فتح«ت» و «م») فعل ماضی از مصدر« خِتام» و از باب« مفاعلة یا فعال» به معناى كسى است كه پیامبران الهى را ختم كرد.

     از 4 احتمال بالا نتیجه می شود « خاتم » را به هر صورتی که بخوانی مفهوم « پایان » را می دهد.

فلسفه خاتمیت

     یكی از مباحث بسیار اساسی مقتضیات زمان، مسأله نسخ و خاتمیت است. در اینجا دو مطلب است. یكی اینكه نسخ احكام خدای تبارك و تعالی روی چه حسابی است. معنای نسخ این است كه حكمی را وضع بكنند و بعد آن حكم را برداشته به جای آن، حكم دیگری بگذارند. افراد بشر در قوانینی كه وضع می كنند ناسخ و منسوخ زیاد دارند، و این، برای افراد بشر مانعی ندارد زیرا ممكن است قانونی را وضع بكنند، بعد از مدتی به اشتباه خودشان پی ببرند و آن قانون را اصلاح یا عوض بكنند. ولی قانونی كه از طرف خدا وضع می شود چطور؟ درباره خدا هیچ تصور نمی رود كه قانونی را خدا به وسیله یكی از پیغمبران وضع بكند و بعد از مدتی به اشتباه خود پی ببرد و بخواهد آن قانون را اصلاح بكند. این، با خدائی خدا منافات دارد.

     لازمه نسخ به این معنی، جهالت قانونگزار است. پس علت نسخ به طور قطع این نیست. ولی از طرف دیگر ما می بینیم " نسخ " در قوانین الهی هست برای اینكه پیغمبری می آید و شریعتی می آورد، پس از مدتی پیغمبر دیگری می آید و شریعت آن پیغمبر را نسخ می كند و شریعت دیگری می آورد، چنانكه از زمان آدم تا زمان نوح شریعتی بوده است، حضرت نوح می آید و شریعت حضرت آدم را نسخ می كند، بعد حضرت ابراهیم می آید و شریعت حضرت نوح را نسخ می كند، موسی می آید شریعت حضرت ابراهیم را نسخ می كند، عیسی می آید شریعت حضرت موسی را نسخ می كند. (البته حضرت عیسی تقریباً قوانینش شریعتی ندارد ولی در اینكه فی الجمله ناسخ هست بحثی نیست.) دین مقدس اسلام می آید و تمام شرایع را نسخ می كند. نسخ در قانون الهی وجود دارد. علت نسخ هم آن علتی نیست كه معمولاً در قوانین بشری هست یعنی پی بردن به نقص قانون. این، در علوم ناقص بشر صادق است ولی در علم الهی صادق نیست. پس چرا نسخ می شود؟
    از لحاظ مقتضیات زمان است. قانونی كه بوسیله پیغمبر سابق آمده است ، از اول محدود به زمان معین بوده است یعنی خداوند تبارك و تعالی از اولی كه این شریعت را نازل كرده است، برای همیشه نازل نكرده است كه بعد پشیمان شده باشد بلكه از اول برای یك مدت موقت نازل كرده است تا بعد از آنكه آن مدت منقضی شد شریعت دیگری بیاورد. پس چرا از اول برای همیشه وضع نكرد؟ می گوئیم هر زمانی یك اقتضائی دارد. قانون نوح (ع) یا قانون ابراهیم (ع) برای همان زمان خوب و مناسب بود اما زمان بعد قانون دیگری را ایجاب می كرد.

     اینجا یك سؤال و یك اشكال خیلی مهمتری به وجود می آید و آن این است كه اگر بنا است شرایع به موجب تغییراتی كه در زمان پیدا می شود نسخ بشود پس هیچ شریعتی نباید شریعت خاتم باشد یعنی تا ابد باید هر پیغمبری كه می آید قانون پیغمبر پیشین را نسخ بكند چون زمان متوقف نمی شود. (و به عبارت دیگر) علت نسخ در قانون الهی پی بردن به نقص قانون قبلی نیست بلكه فقط زمان است، زمان هم كه متوقف نمی شود، پس هر پیغمبری كه مبعوث می شود باید الزاماً و اجباراً قانون او برای زمان محدودی باشد و آن زمان كه منقضی شد، باز یك پیغمبر نو و شریعت نو.

     این خودش یك سؤالی است، كه مخصوصاً بهائیها این سؤال را زیاد می كنند نه برای اینكه دلیلی به نفع خودشان آورده باشند بلكه برای اینكه ادعای خاتمیت شریعت اسلامیه را متزلزل بكنند. حالا ما می خواهیم ببینیم چگونه است كه شرایع به یك نقطه كه می رسد، در آنجا متوقف می شود یعنی دیگر شریعتی بعد از آن نازل نمی شود.

     این مطلب كه دین اسلام و شریعت اسلامیه شریعت خاتم است یعنی بعد از پیغمبر مقدس اسلام دیگر پیغمبری هرگز نخواهد آمد جزء ضروریات دین اسلام است. اگر كسی منكر خاتمیت بشود، منكر اسلام شده است. از اولی كه پیغمبر مبعوث شد، از آن نفر اولی كه به پیغمبر ایمان آورد، نه فقط به این عنوان بود كه او پیغمبر است بلكه همچنین به این عنوان بود كه وی پیغمبر خاتم است. هر مسلمانی در صدر اول، به پیغمبر بر همین اساس ایمان داشت كه او پیغمبر خاتم است.

     پیغمبر اكرم هم خودش فرمود: «لا نبی بعدی»؛ بعد از من پیغمبری نیست. این جمله كه پیغمبر صلی الله علیه و آله به علی علیه السلام خطاب می فرماید: «انت منی بمنزله هارون من موسی الا انه لا نبی بعدی»؛ تو برای من به منزله هارون برای موسی هستی مگر اینکه بعد از من پیامبری نیست. از جمله های متواتر و مربوط به غزوه تبوك است.

خاتمیت از نظر آوردن قوانین

     ارتباط مسئله مقتضیات زمان و خاتمیت با قوانین ارتباط دارد نه با آوردن معارف الهی. چون مقتضیات زمان تغییر می كند، شرایع عوض می شود. در اینجا باید این مطلب را توضیح بدهیم: اگر مقصود از مقتضیات زمان چیزی باشد كه امروز می گویند پیشرفت تمدن یا تغییر تمدن، همیشه نیاز به دین جدید هست. تمدن مربوط به زندگی اجتماعی است كه برگشتش به وسائل یعنی آثار علم و صنعت است. آنچه در زمان نوح (ع) بود با آنچه كه در زمان ابراهیم (ع) بود فرق داشت. بشر در زمان ابراهیم (ع) از یك تمدن كاملتری برخوردار بود، در زمان موسی (ع) از تمدن كاملتری، در زمان عیسی علیه السلام از تمدن كاملتری، در زمان خاتم الانبیاء از تمدن كاملتری، همچنین بعد از زمان خاتم الانبیاء مثلاً در قرون چهارم و پنجم اسلامی كه اوج تمدن اسلامی است، مسلم تمدن بشر خیلی كاملتر از زمان ظهور خاتم الانبیاء بود، و اكنون عصر ما قرن بیستم تمدن بسیار كاملتری دارد از قرن چهارم هجری، تا چه رسد به زمان خاتم الانبیاء. ولی آن مقتضیاتی كه موجب می شود شریعت عوض بشود تغییرات تمدن نیست، پیشرفت تمدن به معنای مذكور نیست، چیز دیگری است.

     بشر به حكم فطرت و به حكم آنچه كه پیشوایان دین گفته اند، دو تا حجت دارد، دو تا پیغمبر دارد یكی پیغمبر باطن كه نامش عقل است و دیگر پیغمبر ظاهر كه همان پیغمبر است. انسان احتیاج دارد به هدایت. همین فكری كه به انسان داده شده خودش پیغمبری است برای انسان، یعنی وسیله ای است كه لطف خدا اقتضا كرده است كه به انسان داده شود تا راهش را پیدا بكند. اما پیمودن آن راهی كه انسان باید پیدا بكند، وسیله ای می خواهد. هواها هر كدامشان در وجود انسان حاكمی هستند، غریزه خودش حاكمی است در وجود انسان. خیلی از راهها هست كه انسان باید آنها را به حكم غریزه بپیماید. غریزه هنوز حقیقتش كشف نشده است، یك دستگاه خودكاری است در وجود انسان.

     مثلاً در همین گلوی انسان یك چهار راه وجود دارد. دو راه از خارج و دو راه از داخل. اینها در آخر حلق یك چهار راه تشكیل می دهند. یك راه از بینی، یك راه از دهان، یك راه از ریه و یك راه هم از معده می آید، چهار راه به وجود می آید و انسان اصلاً خبر ندارد كه یك چنین چهارراهی هست. در حال عادی از این چهار راه دو راهش باز است: راه بینی و راه ریه كه همیشه انسان، آزاد تنفس می كند، ولی هیچ توجه دارید كه وقتی یك لقمه را به دهان می گذارید و می جوید، بعد كه جویده شد دیگر اختیار آن از دست شما بیرون رفته، بی اختیار فرو می رود و بلعیده می شود؟ وقتی كه می خواهد فرو برود، سه راه از این چهار راه به طور خودكار بسته می شود، یكی راهی كه از آن، لقمه وارد شده، دیگر راه بینی كه اگر باز باشد غذا می رود در مجرای بینی و اسباب زحمت می شود، و سوم راهی كه به ریه می رود و اگر باز باشد خیلی خطرناك است. فقط راه مری و معده باز می ماند و لقمه به معده می رسد. این دستگاه به طور خودكار این كار را می كند، راه خودش را می داند. این هم یك نوع هدایت است. بالاخره باید لقمه به معده برسد. خود لقمه كه نمی داند چه بكند ولی دستگاه می داند.

     عقل انسان هادی دیگری است در وجود انسان. خیلی از مسائل است كه انسان آنها را به حكم عقل كشف می كند. انسان مصلحتهای خودش را به حكم عقل درك می كند. مثلاً یك وقت به او دو كار عرضه می شود، فكر می كند و یكی را انتخاب می كند. این، فقط كار عقل است. آدمهای دیوانه غریزه شان به اندازه آدم عاقل هست، حسشان هم به اندازه آدم عاقل كار می كند ولی عقلشان كار نمی كند. این هادی در وجودشان نیست. منطقه این هادیها با هم فرق می كند. منطقه غریزه محدود است. آنجا كه منطقه غریزه است منطقه فكر نیست. منطقه حس هم منطقه دیگری است. منطقه عقل هم باز غیر از منطقه حس است.

     یك هادی چهارم وجود دارد و آن، وحی است، هدایت وحی است. ولی این هدایت اینطور نیست كه به طور كامل در وجود هر كسی باشد. نیروی وحی ناقص در هر كسی هست. الهامات جزئی در هر كسی هست ولی وحی كامل در هر كسی نیست. خداوند افراد لایق را مبعوث و بر آنها وحی نازل می كند كه یك سلسله حقایق و یك راههائی است كه انسان به آنها احتیاج دارد. نه غریزه به آن حقایق و راهها راهنمائی می كند نه حس، و نه عقل می تواند راهنمائی بكند. اینجا است كه وحی به كمك انسان می آید و او را راهنمائی می كند.

     پس سر اینكه انسان احتیاج دارد به پیغمبر این است كه انسان به یك سلسله مسائل احتیاج دارد كه بر آوردن آنها كار وحی و دین است. مسأله وحی به حسب زمانها فرق نمی كند ولی به حسب استعدادها فرق می كند (نه به حسب درجه تمدن). اینطور نیست كه چون تمدن عوض می شود قانون عوض می شود و در نتیجه پیغمبر هم عوض می شود، یعنی درجه تمدن بالا می رود پس قانون جدیدی می خواهد.

     نه، تغییر وحی به حكم این است كه درجه تمایل خود بشر یعنی استعداد خود بشر برای فرا گرفتن قوانین الهی تغییر می كند. اجتماع بشری مانند فرد است، دوره كودكی دارد، دوره رشد دارد، نزدیك به مرحله بلوغ دارد، دوره بلوغ دارد. بشریت در ابتدا حالت یك كودك را دارد یعنی اساساً قدرت دریافتش ضعیف و كم است. هر چه كه پیش می رود و رشدش بیشتر می شود، استعداد بیشتری پیدا می كند. مانند دستورالعملی كه به بچه می دهید. دستورالعمل های شما ثابت است ولی بچه قابل نیست كه تمام دستورالعمل های شما را انجام بدهد. بعد كه مقداری استعداد پیدا می كند شما مقداری از دستورالعمل ها را به او می دهید و مقدار دیگر را صرف نظر می كنید یا خودتان به جای او عمل می كنید تا می رسد به سرحد بلوغ یعنی جائی كه عقلش كامل است و شما هر چه دستورالعمل داشته باشید می توانید به او بدهید و تمام راه و اصول را به او می آموزید كه تا آخر عمر به آنها عمل بكند.

     اصول و كلیات و قوانین كلی ای كه بشر احتیاج دارد كه از طریق وحی به او گفته شود نا محدود نیست بلكه محدود است. اینكه تمام دستورها به بشر اولیه داده نشده است برای این بوده كه بشر دوره كودكی را طی می كرده است. قوانین كلی در تمام اعصار یك جور است ولی بشر آن استعدادی را كه تمام احكام به او گفته شود نداشته است و اگر هم می گفتند نمی توانست بكار بندد. همان مقداری هم كه می گفتند می بایستی بعد از آن برایش سرپرست بفرستند كه آنها را بكار بندد. وقتی كه بشر به دوره بلوغ خودش رسید، به دوره عقل كامل، به دوره ای كه در آن استعداد دریافت آن قوانینی را دارد كه اصول نظام اجتماعی و فردی اوست، در این هنگام باید آن قوانین را به او گفت.    آنوقت به او می گویند تمام وحی كه باید بشر را هدایت كند، همین است، عقلت به آنجا رسیده است كه آنچه را كه از طریق وحی احتیاج داری كه به تو بگویند و تو باید به كار بندی ما به تو می گوئیم، تو آنها را حفظ كن و الی الابد زندگیت را با آنها تطبیق بده.

     معنای دوره خاتمیت این نیست كه یكی از ادوار تمدن اسمش شده است دوره خاتمیت! ادوار تمدن ملاك خاتمیت نیست. دوره خاتمیت یعنی دوره ای كه بشریت رسیده است به حدی كه اگر قانون را به او تلقین و تعلیم كنند، می تواند آن را ضبط كند و بعد با نیروی عقل خودش از همین قوانین برای همیشه استفاده بكند. مثل این می ماند كه از خواص بچه، كتاب پاره كردن است. در قدیم كه بچه ها عمه جزو داشتند، تا یك بچه یك عم جزو می خواند، هفت هشت تا عمه جزو را تكه تكه می كرد. حالا هم كه عمه جزو نمی خوانند، با همه مراقبتی كه از بچه ها می شود سالی دو سه نوبت باید برایشان كتاب خرید. بچه قدرت ندارد كه كتاب خودش را حفظ بكند.

     بشرهای ادوار سابق قدرت این را كه كتاب آسمانی خودشان را نگه بدارند نداشتند، تكه تكه و گم كردند. كجاست صحف ابراهیم؟ كجاست تورات موسی؟ كجاست انجیل عیسی؟ اگر زردشت پیغمبر باشد، كجاست اوستا؟ این دلیل برعدم بلوغ بشریت است. یعنی اگر در آن زمانها همین قرآن نازل می شد، از قرآن هم اصلاً خبری نبود. و ما دیدیم كه بشر به جایی رسید كه كتاب آسمانی ای را كه برایش نازل كردند نگاه داشت ، دیگر بچه نبود كه كتابش را تكه تكه بكند. قرآن محفوظ است و این، خودش دلیل بر بلوغ بشریت است.

     وحی وظیفه دارد در حدودی كه عقل ناقص است، جبران بكند، مكمل و متمم عقل است یعنی در آن جائی كه عقل قادر نیست، وحی جبران می كند. زمانی كه بشر رسید به آنجا كه می تواند آنچه را كه باید، از ناحیه وحی بگیرد و نگهدارد و نیز استعدادش رسیده است به آنجا كه این اصول ثابت (وحی) را حفظ بكند و همچنین قوه تطبیق و اجتهاد در او باشد یعنی هر حادثه ای را كه برایش پیش می آید با یك اصول كلی تطبیق بدهد و آن اصول كلی را مقیاس قرار بدهد، آن زمان می شود دوره خاتمیت.

دیدگاه اقبال لاهوری

     اقبال لاهوری مساله در چارچوب اندیشه ی برگسونی طرح می کند او می گوید حیات با نیروی غریزه پیش می رفت تا به جایی رسید که عقل از او متولد شد . با پدید آمدن عقل حیات لازم دید که دامن غریزه را در چیند و به عقلانیت اجازه ی بسط و گسترش بدهد و چنین بود که جهان و دورانی جدید آغاز شد و خاتمیت متعلق به دوران جدید و لازمه ی آن است . از این منظر پیامبر (ص) در فاصله میان دو جهان ایستاده است او از حیث مبداء و منبع متعلق به دنیای کهن است اما از حیث محتوا متعلق به دنیای جدید . مبداء پیام او چیزی است وحی و وحی هم به اعتقاد اقبال از جنس غریزه است اما محتوای پیام او عقلانی است .

     اقبال می افزاید که ما مسلمانان آزادترین مردمان روی زمین هستیم زیرا به ختم نبوت قائلیم و در انتظار مصلح آسمانی ننشسته ایم که دوباره بیاید و خطاهای ما را تصییح کند و دست ما را چون کودکان دوباره بگیر. او می افزاید مقصودش ضدیت عقل با نبوت نیست بلکه کار پیامبرانه تمام شده است از این پس بعد از محتوای وحی عقل جمعی حاکم و ولی و متکای آدمیان است .

دیدگاه عرفا

     در شخص پیامبر خاتم (ص) مشخصه ای بود که وی را شایسته ی خاتمیت می کرد و آن این بود که ایشان همه ی مراتب ممکنه و لازمه ی کشف و وحی را طی کرده بود که جایی و چیزی برای کسی دیگر باقی نگذاشته بود که برود و کشف کند در این باب مولوی می گوید :            « بهر این خاتم شده است که او به جود   /   مثل او نی بود و نی خواهند بود »

 


نوشته شده در سه شنبه 10 اردیبهشت 1392ساعت 08:09 ق.ظ توسط م - قهرمانی مطلق| نظرات ()
طبقه بندی: علمی تفسیر پند 

مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
By Ashoora.ir & Night Skin